X
تبلیغات
یکی بود ، یکی نبود

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

روزی شبلی عارف مشهور از گذرگاهی می گذشت، دو کودک را دید که با هم گلاویز شده  و برای تصاحب یک گردو با هم دعوا میکردند و بر خاک می غلتیدند. شبلی برای آنکه آن کودکان را از نزاع بازدارد بدانان نزدیک شد، گردو را از آنان گرفت تا بشکند و دو نیمه کند و هر نیمه را به کودکی دهد.

وقتی گردو را شکست از قضا گردو پوک و تهی از مغز بود. آه از نهاد شبلی برخاست که نتوانسته بود کودکان را سهم و قسمتی از گردو بدهد. گویی بی مغزی گردو را بی مغزی خود می شمرد.

ندایی در درون جانش طنین افکند که از این پس ادعای قسامی و تقسیم روزی نداشته باش.

هاتفی گفتش که: ای شوریده جان               گر تو قسامی، هلا قسمت مکن

چون نه ای صاحب نظر، خامی مکن            بعد از این دعوی قسامی مکن

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای یکشنبه 24 آذر1392 زمان گدایی 11:30 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

روزی نصر بن احمد سامانی در ایام بهار قصد باغ و صحرا کرد و وسایل عیش و شادمانی را فراهم ساخت. رامشگران را با ابزار سماع و طرب، ساقیان و باده ریزان را با جام و باده از پیش فرستاده بود.

در زمان او محتسبی بود به نام الیاس که باده خواران را تنبیه میکرد، وقتی آن قوم را دید با تازیانه خود آمد و بساط آنان را در هم ریخت بی آنکه از نصر بن احمد پروا کند.

امیر او را بخواست و او را مورد تندی قرار داد که چرا چنین کردی؟ و چه کس تو را این اجازه داده بود؟

الیاس گفت: چه کسی به تو اجازه پادشاهی داده است؟ نصر گفت: خلیفه. الیاس گفت: اما مرا خداوند اجازه داده است.

نصر بن احمد گفت: چنین گستاخ سخن می گویی و باک نداری؟ گفت: من جزء از خداوند از کسی بیم و هراس ندارم.

نه طمع دارم به کس هرگز دمی                    نه مرا در چشم آید عالمی

نصر بن احمد از سخن او خوش آمد و خشمش فرو نشست. 

گفت: شادم کردی اکنون شاد باش                حاجتی خواه از من و آزاد باش

الیاس گفت: من حاجتی ندارم.

در کنار نصر بن احمد غلامی از غلامان او ایستاده بود. چشم الیاس به او افتاده گفت: من از این غلام خواهشی دارم و از پادشاه ندارم. نصر بن احمد با شگفتی گفت: در حالی که پادشاهی چون من، حاجت تو را می پذیرد شرم نمی کنی که از غلام او حاجت بخواهی؟

الیاس گفت: در حالی که خداوند جهان حاضر است، من شرم نکنم که از تو حاجت بطلبم؟

 نصر بن احمد اصرار کرد که از من چیزی بخواه؟

الیاس گفت: من هژده من گندم در شهر سمرقند از کسی وام گرفته ام دستور بده این گندم را به من بدهند تا بدهی خود بپردازم.

نصربن احمد گفت: بهترین گندم را برای او حاضر آورید و با شتر به سمرقند بفرستید.

الیاس گفت: از من خواستی که هر حاجتی دارم بگویم. حاجتی دیگر دارم. امیر سامانی گفت: بگوی. گفت: خواهش من آن است که این گندم رو خود به گردن نهی و تا سمرقند ببری. نصربن احمد با شگفتی و برآشفتگی گفت: من خود بار گندم را به دوش بکشم و تا سمرقند ببرم؟ من اگر در باغ خود بیش از چند گامی قدم بردارم پایم آبله می زند و مجروح می شود.

الیاس گفت: روشن و معلوم است که تو چنین باری را نمی توانی بر دوش گیری و تا سمرقند ببری اما نمیدانی که بار مسئولیت تمام خراسان روز و شب بر گردن توست، با چنین باری بر پل صراط چگونه خواهی گذشت؟

با چنین باری چو دم نتوان زدن             بر صراط حق قدم نتوان زدن

این سخنان در نصر بن احمد سخت موثر افتاد و از اهل راز گشت.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای یکشنبه 19 آبان1392 زمان گدایی 12:33 | لینک ثابت |
 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

خاخامی و کشیشی و شیخی خداپرست

بودنـد همسـفر همـه همـراه کاروان

 

در بحث و گفتگو که چه سان خرج می کنند

صدقات و نذر و وقف و وجوهات بیکران

 

خاخام گفت روی زمین می کشم خطی

پول و طلا و نقـره بریـزم به روی آن

 

در سمت راست هر چه که آمد از آنِ من

در سمت چپ از آن ِ خداوند لامکان

 

گفتا کشیش من بکشم ، گرد ، دایره

وانگاه پول صدقه بپاشم در آن میان

 

بیـرون دایـره ، ز برای مـن و عیـال

در مرکز آنچـه ماند ، برای خدایـگان

 

شیخ از چنین مهاجه برآشفت و نعره زد

ای لعنت خدا به شما ، ای حرامیان!

 

دست طمع دراز به آتش نموده اید

دوزخ گشوده بهر شما معده و دهان

 

مال خداست هر چه که انفاق می شود

او مالک است و رازق روزی انس و جان

 

ما بندگان بی سر و پا را نمی سزد

بیت المنال و مال خدا را چپوچیان

 

تصمیم از آن اوست که روزی به ما دهد

یا نعمتـش دریــغ نمایـد از این و آن

 

عیسی به دین خویش و موسی به دین خویش

باشد درست لیک نه از بهر آب و نان

 

آن دو از او سـوال نمـودند شیـخنا

پس شیوه تو چیست؟ بگو از برایمان

 

 گفتا که من به عرش بپاشم هر آنچه هست

وانگاه گویم ای ملک الملک و المکان

 

 اینها همه از آن تو باشد بدون شک

بردار هر چه را که بُود میل تو در آن

 

 سهم من است هر چه که برگشت روی خاک

سهم خداست هر چه بماند در آسمان!

محمدرضا عالی پیام متخلص به هالو

 

أمير المؤمنين عليه السّلام به عمّار بن ياسر در حالیکه ديدند با مُغيرة بن شُعبه گفتگو، و در موضوعى ردّ و بدل در سخن دارد، فرمودند: اى عمّار! مغیره را واگذار و رها كن! چون اين مرد، از دين چيزى نگرفته است مگر به آن مقدارى كه او را به دنيا نزديك كند. و از روى علم و عمد خود را به اشتباه ميزند، و بر نفس خود و ادراكات خود لباس شبهه مى‏پوشاند؛ براى اينكه موارد شبهه را عذر براى لغزش هاى خود قرار دهد. (نهج البلاغة، حكمت 405)

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند                چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

اين يك حالت نفاق شديد درونى است كه از روى علم و بصيرت و نور و بينائى عمد، و با وجود آگاهى، انسان خود را به نفهمى و عدم اطّلاع زند؛ و بواسطه حمل نمودن كارهاى مردم بر وجه غير صحيح با آنكه ميداند صحيح است، يا بر وجه صحيح با آنكه ميداند غلط است، بخواهد در بين مردم به جهت باقى ماندن آبرويش، از مؤاخذه فرار كند و پيوسته آن موارد شبهه را مستمسك عمل خود بگيرد.

اين خود يك نوع ظلمتى در نور، و يك طرز نابينائى در عالم بينائى است؛ كه در عالم قيامت به همين نحوه و كيفيّت ظهور خواهد نمود.

در بين افراد جامعه از اين قبيل افراد بسيارند كه دين را آلت وصول به دنيا قرار ميدهند، و نماز ميخوانند، و سخنان فريب دهنده ميزنند براى آنكه در دنيا حكومت كنند.

مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد               که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

و متاسفانه در میان منسوبین به اهل معرفت هم هستند افرادی که عنوان نسبت به بزرگان و اعتماد افراد و حسن سلوک ایشان را وجه توجیه اشتباهات و رفتارهای غلط خود می دارند برای آنکه از دست دادن موقعیتی که از آن برخوردارند، برایشان بسی سخت و ناگوار است در حالیکه این نسبت ها و قرابت ها بسیار دور است.

صد بیابان درمیان دارند از بی نسبتی                          گر به ظاهر کوه با صحرا به هم پیوسته است

 

نه دین ما به جا، نه دنیای ما تمام                   از حق گذشته ایم و به باطل نمی رسیم

 

ز خاطر بردن ذکر سجود است                     دلیل سجده‌ی طولانی من

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای پنجشنبه 4 مهر1392 زمان گدایی 14:11 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

به هندوستان مردی را کودکی بود خردسال، لیکن با عقل و درایت بسیار بیش از اندازه، از همه دانشهای زمان آگاهی داشت و بیش از هر علمی دانش اخترشناسی را می پسندید. چون در علم نجوم از شاه پریان سخن به میان می آمد و دختر آن شاه را در زیبایی می ستودند، کودک از همان آغاز عاشق آن شاهزاده شده بود و قرار و آرام نداشت.

  در همان زمان در شهری دورتر حکیمی زندگی می کرد که در دو علم اخترشناسی و طب، استادی یگانه بود. کودک شنیده بود که آن حکیم هیچکس را در خانه خود راه نمی دهد تا مبادا کسی از دانشهای وی آگاهی یابد.

روزی کودک به پدرش گفت: پدر مرا پیش فلان حکیم ببر که می گویند شاه پریان و دختر او پیش آن حکیم می آیند. من می خواهم نزد آن حکیم بمانم و چهره دوست را در آنجا ببینم.

پدر گفت: پسرم! شنیده ام که آن حکیم هیچکس را به خانه راه نمی دهد و رفتن ما به آنجا بیهوده است.

پسر گفت: پدر جان! مرا پیش آن حکیم ببر و بگو مردی فقیرم و این کودک هوشمند را دارم که کر و لال است، می خواهم پیش تو بماند و خدمت تو را برعهده گیرد تا من از طرف این فرزند آسوده خاطر گردم.

پدر پیش حکیم آمد و لابه ها کرد.  حکیم کودک را آزمایشها کرد و مطمئن شد که کودک کر و لال است سرانجام کودک را پذیرفت.

آن کودک ده سال تمام در خدمت استاد بود و هر زمانی که حکیم از خانه پای بیرون می گذاشت، او به خواندن و نوشتن می پرداخت.

در آن خانه صندوقی بسته نهاده بودند که قفل داشت و کودک می دانست که در آن صندوق رازی نهفته است، لیکن از ترس دست به آن نمی زد و عبور می کرد.

روزی حکیم را خبر آوردند که شاهزاده بیمار شده است و چیزی در مغز سر او زنگ می زند و شاهزاده را دیوانه می کند. شاه را فرمان چنان است که برای درمان شاهزاده بشتابی، حکیم ابزار کار برداشت و به راه افتاد. جوان هم که از چنان بیماری هیچ خبر نداشت خود را در چادری پوشانید و مخفیانه از پی استاد به راه افتاد.

حکیم پیش شاه رفت و جوان نیز خود را در  چادری پوشیده همان جا در نزدیکی استاد ایستاده بود. نزدیکان شاه می دانستند که او با استاد آمده است و حکیم گمان می کرد این جوان پوشیده روی از اهل دربار شاه است.

حکیم موی سر شاهزاده را بچید و کاسه سر را برداشت. درون کاسه سر جنبنده ای چون خرچنگ (شاید سرطان) دید. آهنی را آورد تا او را بگیرد و دور بیندازد. تا آهن را در خرچنگ می زد خرچنگ چنگال در مغز شاهزاده فرو می کرد و فغان شاهزاده به آسمان بر می خاست.

جوان چادری ناگاه فریاد کشید و گفت: ای استاد! با آهن چنگال او را محکمتر می کنی، آهنی داغ بر پشت خرچنگ بگذار تا چنگال از مغز رها کند.

استاد به سوی صدا برگشت. جوان را شناخت و همانجا افتاد و جان داد. جوان را به جای استاد نشاندند. به آهنی داغ، چنگال خرچنگ از آن پرده رهانید و او را دور انداخت.

با عزت تمام جوان را به خانه استاد بردند و او را به هندی "سرتاپک" نام نهادند. جوان در صندوق را باز کرد و کتاب اخترشناسی را در آنجا یافت و به خواندن آن مشغول شد. خطی به دور خود کشید و در میانه خط نشست و برابر دستور کتاب به خواندن دعا پرداخت. پس از چهل روز پریزاد دل افروز پدیدار گشت. بتی که گوینده از وصف آن ناتوان است. سرتاپک تا آن زیباروی را دید گفت: ای پری! چگونه در درون من راه یافته ای؟

آن ماه دل افروز گفت: من از نخستین روز هستی تو با تو بوده ام. من نفس تو هستم. تو خودت را می جستی. از روی عقل بینا بنگر می فهمی چه می گویم. اگر خوب بنگری همه عالم تو هستی  و همدم بیرون و درون نیز تو هستی.

جوان فرزانه گفت: از نفس معلوم است که نفس من مار و سگ و خوک پست است ولیکن تو با این همه زیبایی که در آسمان و زمین بی همتایی چگونه ممکن است نفس من باشی؟

پری گفت: اگر من اماره باشم صدبار از سگ و خوک بدترم، ولیکن اگر مطمئنه(رام) باشم هیچکس بها و قدرگران مرا ندارد و نداند. و آنگاه مطمئنه شوم از سوی حق به من خطاب می آید که ارجعی، یعنی بسوی من بازگرد.

(آن هنگام به اهل ایمان خطاب لطف رسد که) ای نفس (قدسی) مطمئن و دل آرام. (۲۷) به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود به (نعمتهای ابدی) او و او راضی از توست. (۲۸) باز آی و در صف بندگان خاص من در آی. (۲۹) و در بهشت من داخل شو. (۳۰) (سوره فجر)

اکنون ای حکیم یگانه! من نفس تو هستم. اگر از پی شیطان بروم اهل ایمان مرا اماره می خوانند، مگر اینکه شیطان من مسلمان گردد، در آن زمان است که همه کارهای من سامان می رسد و درست و راست است.

اکنون ای پسر! هر آن چیزی که در جستجوی آن هستی همه در وجود خود تو هست. اگر در کار حق مردانه باشی همه تو هستی و با تو همخانه است. اکنون تو خود از خویشتن گم گشته ای و خود را می جویی.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای سه شنبه 19 شهریور1392 زمان گدایی 7:46 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

در زمان سلطان محمود غزنوی، زنی در همسایگی او زندگی می کرد که از جمال و زیبایی بهره بسیار داشت. این زن با دیدن ایاز، غلام خاص و محبوب سلطان محمود که داستانها درباره شیفتگی سلطان نسبت به او یاد کرده اند عاشق ایاز شد.

روزها در کنار پنجره ای می نشست تا هرگاه ایاز از آنجا می گذرد چهره او را بنگرد. از رنج فراق او ناله ها داشت و زاری ها می کرد و از چشم خون گریه می کرد.

                ای ایاز ماهرو، در من نگر                 درد بین، زاری شنو، شیون نگر

                 چند گردانیم در خون بیش ازین؟            من ندارم طاقت اکنون بیش ازین

                 بر دل من ناوک مژگان مزن                و آتش هجر خودم در جان مزن

یک روز که بر کنار پنجره نشسته بود سلطان محمود با اطرافیانش از جلو خانه زن گذر می کرد. زن دلداده آنچنان آهی از دل برکشید که طنین ناله و آه او به گوش سلطان رسید. ایستاد و به آن زن گفت: چه آرزویی داری که این چنین سوز آه داری؟

زن گفت: دوران عمر من سپری می شود، حاجتی دارم که می خواهم برآورده کنی که بر تو حق همسایگی نیز دارم.

سلطان محمود گفت: هر حاجتی داری بگوی تا برآورم.

زن گفت: بیمارم و آرزو دارم که سلطان شربت دارویی مفرح برای من بفرستد و این شربت را به دست ایاز دهد تا بیاورد.

سلطان گفت: شربت و داروی مفرح را که برایت خواهم فرستاد اما بگو تو را با ایاز چه مناسبت است؟ و چرا دارو را باید بوسیله ایاز بفرستم؟

زن گفت: من نیز همچون تو شیفته و عاشق ایازم.

سلطان گفت: من ایاز را با دادن زر خریده ام.

زن گفت: من هم او را به قیمت جان خریداری کرده ام.

              گفت: اگر او را خریدی تو به جان              پس تو بی جان زنده چونی در جهان؟

              گفت: جزء از عشق پاینده نیم                    زنده عشقم، یه جان زنده نیم

سلطان محمود به زن گفت: چگونه ممکن است کسی بی جان ولی با عشق زنده بماند؟

زن گفت: افسوس! من می پنداشتم تو عاشقی، کسی که خود عاشق باشد می داند که چگونه می توان با عشق زنده بود.

             این بگفت و سر به روزن در کشید               جان بداد و روی در چادر کشید

             پادشاه از مرگ او سرگشته شد                   پیش زین، از چشم او آغشته شد

سلطان محمود ایستاد و دستور داد تا آن زن را به خاک بسپارند و ایاز را مامور کرد که آن دلداده را دفن کند.

             هر که او خواهان درد کار نیست              از درخت عشق برخوردار نیست

              گر تو هستی مرد عشق و مرد راه             درد خواه و درد خواه و دردخواه

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای یکشنبه 13 مرداد1392 زمان گدایی 9:49 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


Google
در اين وبلاگ در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل