یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از ظرفها تناول کند و بخورد.

اسکندر نظر به ظرفها انداخت و خوردنی ندید، چرا که آنچه در ظرفها و جامها نهاده بودند لعل و گوهر و جواهر بود.

اسکندر گفت: چه بخورم؟ در این کاسه ها جزء لعل و یاقوت و سنگهای گرانبها نیست و اینها را که نمی شود خورد.

شاه چین به اسکندر گفت: تو در کشور خود لعل و یاقوت و جواهر نمی خوری؟

اسکندر گفت: چه کسی می تواند سنگ و گوهر بخورد؟ آنچه می توان خورد گرده ای نان است نه سنگهای قیمتی.

شاه چین گفت: در کشور تو قرص و گرده ای نان نصیب تو نمی شد که در جهان راه افتاده ای و کشورگشایی و کشور ستانی میکنی؟

می نشد در روم این دو گرده راست                کز چنین جاییت بر بایست خاست؟

جمله عالم به زیر پای کرد                           عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد

در حالی که در کشور خودت می توانی با دو نان سیر شوی اینهمه راهها و کوه و بیابان پیمودن و سختی کشیدنها برای چیست؟

چون ازو بشنید اسکندر دلیل                  کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل

در سفر گفت این فتوحم بس بود              تا قیامت قوت روحم بس بود

ترک گفتم من سفر یکبارگی                  عزلتی جویم ازین آوارگی  

  هیچکس را در جهان بحر و بر             از قناعت نیست ملکی بیشتر

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای جمعه 30 خرداد1393 زمان گدایی 11:49 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

در همان لحظه آتشی از دریا برجست و در کشتی افتاد و به یکدم اهل کشتی را همه در شعله نگونسار کرد و همه در حال خاکستر گشتند، ولیکن اموال همه بازرگانان در دریا باقی ماند.

بادی برخاست و کشتی را به سوی شهری روانه ساخت. زن جامه مردی پوشید و خاکسترها و استخوانهای سوخته بازرگانان را در آب دریا ریخت و خود را زیر کلاه، چون مردی بیاراست تا از دست مزاحمان راحت بشود.

چون کشتی به ساحل شهری رسید، خلق در آنجا جمع آمدند و غلامی چون ماه را بر کشتی تنها دیدند، با مال و دارایی بی شمار. هر چه می پرسیدند چیزی نمی گفت. تا سرانجام زبان باز کرد و گفت تا پادشاه خود نیاید شرح حال خود با کسی باز نمی گویم.

شاه از شنیدن این خبر در شگفت شد. باور نمی کرد که غلامی تنها بتواند کشتی براند و آن همه طلا و مال و پارچه را به آن شهر برساند. شاه خود بر نشست و با نزدیکان به دیدن کشتی آمد و قصه غلام بازپرسید.

غلام گفت: سخنی دارم که در خلوت می توانم بگویم، اگر باور کنی امید آن دارم که من از غصه باز رهم.

شاه خلوتی ساخت و مرحومه همه سرگذشت خویش را بازگفت و مردی را که  زغال شده بود و در کشتی مانده بود نشان داد.

زن به شاه گفت: من نیازی به این مال ندارم و از آن من نیست، همه را تو برگیر و مرا در مسجدی و عبادتگاهی تنها بگذار تا باقی عمر به راز و نیاز با خدای خود پردازم.

پس معبدی ساختند و زن پارسا را در آن معبد تنها گذاشتند.

روزگاری گذشت و شاه را هنگام مرگ فرا رسید و آن ماهروی عابد و زاهد را به جانشینی برگزید. سران کشوری و لشکری از وی خواستند تا همچون مردان پادشاهی را بپذرید و یا خود پادشاهی بر ایشان بگمارد.

مرحومه از مقبولان و نیک بختان یکی را به پادشاهی برگزید و خود به عبادت مشغول شد و پادشاهی را به جویی نخرید و مردانه در برابر جاه طلی ایستاد و طبیبی شد مسیحا دم که بیماران ره به یک نفس چاره می کرد.

آوازه او در جهان پیچید و گفتند طبیبی چون او به دنیا نیامده است.

از سوی دیگر وقتی شوهرش از حج بازآمد، زن را ندید و خانه را ویرانه ای یافت. برادرش نابینا شده و در آن ویرانه فلج مانده و گوشه نشین شده بود و عذاب دوزخ دامنش را گرفته بود. از حال زن پرسید.

برادرش گفت: بدکاری کرده بود و گروهی دیده، گواهی دادند و قاضی دستور داد تا سنگسارش کردند.

حاجی به برادرش گفت: شنیده ام در فلان شهر زنی زندگی می کند که دعای او در پیشگاه حضرت حق اجابت می شود، اگر می خواهی تو را پیش آن زن زاهد مسیحا دم ببرم؟

گفت بشتاب که دست و پای و چشم من از کار افتاده است و درمانده شده ام.

دو برادر راه دیار زن در پیش گرفته و می رفتند تا به آن اعرابی رسیدند. مرد اعرابی آن دو غریب را مهمان کرد و شبانگاه چون از قصه ایشان آگاه شد گفت: من نیز غلامی سیاه دارم که در حق زنی ظلم کرده و نابینا و فلج شده است، او را نیز با خود ببرید.

سرانجام به آن دهکده رسیدند و جوانی را دیدند که او نیز دیده و دست و پایش از کار افتاده بود، جایی را نمی دید و دست و پایش نمی جنبید. مادر آن جوان هم به کاروان نابینایان پیوست و فرزند را بر خری بنشاند و رفتند تا به آن معبد رسیدند.

هنگام سپیده دم زن زاهد از خلوت بیرون آمد و از دور شوهر خود را دید. زمین را بوسید و به درگاه حضرت حق سجده برد. هم آنگاه بازنگریست و آن سه ناجوانمرد گناهکار را با شوهر دید و با خود گفت: خدا را شکر که شوهرم، گواهان را با خود به همراه آورده است.

آنگاه از پس پرده و روبند به شوهرش گفت: چه می خواهی بگو؟

شوهر گفت: کوری مبتلا و بدبختی گرفتار بلا به درگاه آورده ام. او را درمان کن.

زن گفت: او گناهی کرده است، باید به گناه خود اعتراف کند تا بهبود یابد.

 برادر به گناه خود اعتراف کرد و زن از خداوند بزرگ برای او شفا خواست. در حال آن مرد از جای برخاست و چشم باز کرد.

غلام نیز پیش اعرابی و دیگران گناه خود را باز گفت و در حال شفا یافت. پیرزن نیز فرزند خود را پیش برد و جوان هر آنچه را که دیده بود باز گفت و با دعای آن زن سلامت خویش بازیافت.

زن فرمود تا همه بیرون رفتند و شوهرش تنها ماند. هم آنگاه روبند از روی برداشت. مرد نعره ای زد و افتاد. چون به هوش آمد زن پرسید که ای مرد، تو را چه شده است؟

گفت: زنی داشتم که این لحظه پنداشتم تو خود او هستی.

زن گفت: تو را بشارت باد که آن زن من هستم و زهد و پارسایی پیشه کرده ام و خداوند از فضل خود مرا در این گوشه امن نگه داشته است.

مرد از این همه بزرگی خداوند به سجده افتاد و از او خواست به او بگوید چطور شکر او را بگوید.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای جمعه 5 اردیبهشت1393 زمان گدایی 12:40 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

زن که دید چاره ای ندارد قصه خود بازگفت و از اعرابی پرسید که: آیا یک زن شوهردار در اسلام می تواند با مردی دیگر ازدواج کند؟

اعرابی گفت: هرگز! من خود این بی رسمی نمی پذیرم. در این خانه بمان تا شوهرت از زیارت خانه خدا بازگردد، و بدان که در اینجا نزد زن و فرزند من در امان هستی.

از قضای روزگار آن اعرابی غلامی سیاه داشت که از روز نخست چشم در آن زن بیگانه و زخم خورده دوخته بود و لحظه ای از خیال هوسبازی با وی خالی نبود. تا اینکه روزی آن زن را تنها یافت و آرزوی دل خویش را با وی در میان گذاشت.

مرحومه دوباره مجبور شد شرح حال خویش را برای غلام نیز بازگو کند اما غلام بر عکس مرد اعرابی این قصه را نپذیرفت و گفت: من غلامی سیاهم و میدانم که این قصه ها را خودت ساختی تا بتوانی دیگران را فریب بدهی. غلام هر چه اصرار کرد تا از او کام دل برآرد به نتیجه نرسید و سر انجام گفت: ای زن! حالا که اینگونه شد من به هر حیله ای بر تو دست پیدا میکنم و اگر اجازه اینکار را به من ندهی کاری میکنم که از این خانه بیرونت کنند.

سرانجام چون غلام به خواسته خویش نرسید شبی کودک شیرخواره مرد عرب را در گهواره کشت و نهانی بالش آن پارسا زن را آلوده ساخت تا او را در این امر مقصر جلوه دهد.

مادر کودک که سحرگاه کودک خویش را کشته دیده بود فغان برداشت و گیسو برید و خانه را زیر و زبر کرد تا آنکه بالش زن بیگانه را خونین یافت. غلام و مادر کودک به جان آن زن افتادند و تا می توانستند کتکش زدند و این کتک زدن تا آمدن مرد اعرابی ادامه داشت. اعرابی که ماجرای کودک را از زبان همسر و غلامش می شنید به سراغ زن آمد و از او دلیل کارش را سئوال کرد. زن هم در جواب فقط توانست داستان خودش را با غلام تعریف کند و به مرد اعرابی بگوید که چه اتفاقی بین آنها افتاده است.

مرد اعرابی که در مدت حضور زن در منزلش او را به پارسایی و مومنی شناخته بود درون خودش به قاتل بودن زن رضایت نمی داد ولی از جهتی چون مدرکی بر علیه غلام و یا قاتل نبودن زن پارسا نداشت چاره ای ندید که زن بیچاره را فقط از خانه فراری دهد تا بتواند جانش را از دست این زن و غلام نجات دهد. پس او را نهانی سیصد درهم داد و گفت: این مبلغ را خرج کن و بدان که زندگی برای تو پس این در این خانه ممکن نیست، جانت را بردار و فرار کن.

زن به امید خدا از آن شهر بیرون آمد تا به دهکده ای رسید. آنجا مردمان در چارسویی جمع آمده بودند. زن از حال آن جمعیت پرسید، گفتند: این ولایت امیری ستمگر دارد و کسانی را که نتوانند خراج بدهند بر دار می زند و امروز نوبت جوانی است که سیصد درهم مالیات یک سال را به امیر نداده است.

زن گفت: آیا اگر من پول آن را بدهم امیر این جوان را به من می بخشد؟ گفتند: آری، این جوان را به سیصد درهم به تو می فروشد.

 آن زن پارسا سیصد درهم داد و جوان را بازخرید و به راه افتاد. جوان هم پس از آزاد شدن از پی او دوان آمد، تا چشمش بر آن زن افتاد به صد دل عاشق شد و سراسیمه آه و فغان برداشت. او گمان می کرد که زن سیصد درهم داده و او را بخاطر دوستی و مهربانی خریده است. زن گفت: ای جوان! دست از من بردار که مرا قصه دراز است و من شوهر دارم. شوهرم به زیارت حج رفته است و باز می گردد.

جوان زر خرید این قصه ها را نمی شنید و با گفت و شنود راه می پیمودند تا به دریایی رسیدند. در ساحل آن دریا، یک کشتی تجارتی بزرگ لنگر انداخته بود. کشتی پر از مال و رخت و طلاها و تحفه ها و پوشیدنی ها بود و ده ها مرد بازرگان بر آن نشسته بودند تا کشتی به راه افتد. جوان زر خرید چون دید هرگز تمنای او پذیرفته نمی شود پای پیش نهاد و بازرگانی را پیش خود خواند و گفت: این کنیزک سرفراز و زیباروی از من فرمان نمی برد، او را از من بخرید تا از دست او راحت بشوم.

بازرگان نگاهی به زن انداخت و پرسید: بهای او چیست؟

زن بانگ برداشت که ای مرد! این نامرد دروغ می گوید. من او را از مرگ رهایی بخشیده ام و چنین است و چنان است...

مرد بازرگان که فریفته جمال زن شده بود هیچ نمی شنید. صد دینار زر از کیسه بیرون کشید و پیش جوان انداخت که بردار و برو حلالت باد.

جوان زرها را گرفت و با شتاب از آنجا دور شد. بازرگان به یاری یاران با سختی بسیار زن را به کشتی کشیدند و کشتی را حرکت دادند. چون دل بازرگان که در هوس و شهوت فوران زده بود به زن نزدیک شد، زن فریاد برداشت که شما مسلمان هستید و من نیز مسلمانم. من شوهر دارم و خدایم گواه است. شما مگر خواهر و مادر ندارید؟

اهل کشتی را بر او دل بسوخت و او را یاری کردند، لیکن هر آن کس را که چشم بر وی می افتاد در عشق وی می سوخت و در دریای بی امان و شب تار کسی از وجدان و ایمان بیدار نمی شد، همه با هم همدست شده بودند و به یک لحظه از جای جستند تا زن را بگیرند.

زن چون خود را زبون و تنها دید رو به سوی آسمان کرد و فریاد کشید که ای دانای اسرار، مرا از شر این شومان نگه دار!

ندارم در دو عالم جزء تو کس را                          ازین سرها برون بر این هوس را

زن این بگفت و بی هوش افتاد...

 

ادامه دارد...

 

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای سه شنبه 5 فروردین1393 زمان گدایی 12:33 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

زنی زیباروی و مشکین موی، خوبی و شیرینی با پاکی و پارسایی به همراه داشت. مردم او را از شیرمردان عالم به شمار می آوردند و به نام «مرحومه» می نامیدند.

روزی شوهر او عزم زیارت حج کرد و برادر کوچکتر خویش را به مواظبت از همسر و خانواده اش گماشت تا هزینه زندگی او بدهد و از وی نگهداری کند.

برادر کوچکتر مردی ناجوانمرد بود که بسیار ذلیل نفس و درونی زشت داشت. روزی بدون در زدن  وارد  خانه برادر شد و مرحومه را بی پرده و حجاب دید و در دام هوس دست یافتن به زن برادر گرفتار گردید. هوس بر مردی او پیروز گشت و بی هیچ شرم و حیایی خواسته ی دل خود را با وی در میان گذاشت و از  زر  و زور خویش با زن برادر یاوه ها گفت و لافها زد.

آن زن در خشم شد و از ترس آبرو بر آن جوانمرد بانگ زد: ای نا خدا ترس!  هر چه زودتر این خانه را ترک کن و خاک این خانه را با وجود نحس خود آلوده نکن که این رسم امانت و دیانت نیست. برو به درگاه خدا توبه کن باشد که مورد پذیرش قرار گیرد.

مرد که آتش شهوت بر وجودش شعله افکنده بود گفت: این سخنانی که میگویی برای من مهم نیست و بدان که اگر مرا به کام نرسانی تو را رسوای عالم می کنم و کاری می کنم که سنگسار شوی.

زن که ترس از خدا بر دلش بود در جواب گفت: من از مرگ ترسی ندارم، حالا هم گورت را از این خانه گم کن، و بعد هم او را به زور از خانه بیرون کرد.

آن ناجوانمرد هم که ترسیده بود زن حقیقت اتفاقی که افتاده بود را برای برادرش بگوید دست به فریب زد و چهار تن از مردم بیکار و بدکار شهر را به زر خرید و ایشان را به نزد قاضی برد تا شهادت دهند که آن زن را در حال تبهکاری و زنا به چشم دیده اند. قاضی نیز به خواست دل آن نامرد راضی شد و حکم سنگسار صادر کرد.

مرحومه را به صحرایی بردند و از هر سو سنگها بر جسم وی روان کردند و زن که دیگر تابی برای مقاومت نداشت زخمناک و بیهوش در حالی که خون از سر و روی او جاری بود روی خاک افتاد و مردم به گمان اینکه مرده است او را همچنان رها کردند تا جانوران صحرا جسد او را بخورند تا اینگونه عبرتی برای دیگران شود.

اما زن که زنده بود سحرگاه با ناله از درد آن همه زخم به خود آمد ولیکن توان آن نداشت که پای بر زمین بگذارد و برخیزد. اما از شانس خوبش در همان هنگام مرد اعرابی که سوار بر شتر از آنجا می گذشت ناله و زاری زن را شنید و شتر به سوی صدا راند تا به زن رسید. با دیدن زن از شتر فرود آمد و پرسید که ای زن تو کیستی؟

زن گفت: بیماری شکسته و خسته ام مرا یاری کن.

اعرابی او را با زحمت تمام بر پشت شتر نشاند و خود افسار شتر گرفت و بیمار شکسته حال را به خانه برد و به دست زن خویش سپرد تا او را تیمارداری کند. پس از مدتی که حال زن به بهبودی رفت و رخسار او رنگ گرفت و جانی به بدنش رسید اعرابی از زیبایی آن زن شگفت زده شد و گفت: ای زن! تو که در این خانه زندگی می کنی آیا بهتر نیست به عقد هم در آییم و به رسم دین زن و شوهری کنیم؟...

ادامه دارد...

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای پنجشنبه 29 اسفند1392 زمان گدایی 16:55 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

درویشی وارسته گوشه عزلت و انزوا اختیار کرده بود، دستش از مال و دنیا و زاد و توشه جهان خالی بود و با تنگدستی روزگار می گذرانید و به قناعت عمری با توکل سپری می کرد.

درویش که هیچگاه سر از فرمان حق نمی پیچید، گاه با معبود خود که تنها او را موثر در سرنوشت خود می دانست با گستاخی سخن می گفت. آداب و ترتیبی نمی جست و هر چه دل تنگش می خواست می گفت.

روزی برای این درویش که خود در معاش خویش درمانده بود دو مهمان از راه رسیدند در حالی که درویش برای نیاز شخص خویش هم آب و نانی نداشت.

مهمانان از راه رسیده که سخت گرسنه بودند هر چه منتظر ماندند که میزبان، غذایی بیاورد از خورد و خوراک خبری نشد.

چون بسی گشت آن دو تن را انتظار               شیخ شد از شرم ایشان شرمسار

عاقبت برجست از جای آن زمان                   کرد چون دیوانه یی سر به آسمان

گفت: آخر من چه دارم بیش و کم                  میهمانم می فرستی دم به دم

درویش سر به آسمان برداشت که خداوندا، من خود زاد و توشه ای برای گذران زندگی ندارم، در حالی که غذایی برای خودم ندارم برای من میهمان می فرستی؟ آخر چگونه از میهمان پذیرایی کنم؟

اگر رزق و روزی برای من بفرستی، از شور و غوغا دست می کشم وگرنه با چوبی قندیلهای مسجد را خواهم شکست. این سخنها را که به زبان راند خداوند مهربان به درویش مخلص که از فقر به جان رسیده بود مهربانی و کرم ورزید.

غلامی از راه رسید و سفره و طبقی از غذا در پیش درویش و مهمانان او نهاد. مهمانان از گفتار درویش و کرم خداوندی به شگفت آمده بودند به درویش گفتند از گستاخی که با آفریدگار و معبود خود کردی بیم و هراسی نداشتی؟

درویش که دلی پاک و مصفا داشت گفت: عاشقان حق با معشوق، بی پرده سخن می گویند.

عاشقانش پاک از نقص آمدند                     چون درختان جمله در رقص آمدند

پاک همچون شاخ در گل می شدند                 لا جرم در قرب کامل می شدند

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای دوشنبه 14 بهمن1392 زمان گدایی 12:0 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


Google
در اين وبلاگ در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل