یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .  

در شهری از شهرهای عراق، شاهی بر آنجا شهریاری میکرد که  تمام هنرها و زیباییها را در وجود خود داشت و در نیکویی سرآمد زمان خویش بود،  اما این پادشاه با تمام کمالات در تنهایی زندگی میکرد و انگار طالعش بر این استوار شده بود که همسر و فرزندی نداشته باشد و زندگی رو تنهایی گذران کند. پس از مدتی بر این فکر افتاد که چاره ای بر این مشکل بیندیشد و خود را از تنهایی درآورد. برای همین کنیزکان زیبارویی برای خویش خرید و خواست مدتی را نیز با آنها سرکند که شاید خلقش تغییر کند . اما هر کدام را که میخرید در عرض کمتر از یک هفته حد خویش را فرامش میکرد و پایش رو از گلیمش بیشتر دراز میکرد و احساس خانومی بر او دست می یافت و از پادشاه جواهرات گرانبها و و زندگی شاهانه میخواست و دلیل تغییر این رفتارها نیز بر پادشاه نامعلوم بود.

در خانه پادشاه پیرزن گوژپشتی زندگی میکرد که بسیار نادان بود. هر کنیزی که شاه میخرید او آن نوخریده را آنقدر ناز میکشید و احترام میکرد که انگار این کنیز بانوی روم و یا هم مقام اوست  و چون آن کنیزها را این توهم و تلقین باور میشد موقعیت خودشان را فراموش میکردند و از رسم خدمت خویش غافل می گشتند و ساز خواستن چیزهای بزرگ را کوک میکردند. برای همین پادشاه هم که اوضاع را اینگونه میدید عذر آنها را میخواست و آنها را دوباره میفروخت.

شاه هر مقدار برای اینکه از تنهایی بدور شود تلاش میکرد اوضاعش بدتر میشد و باز هم کسی اطرافش نبود و این ماجرای خرید و فروش کنیزکان هم چنان زیاد شده بود که پادشاه در بین مردم به کنیزک فروش مشهور گشته بود و چون اینگونه بدنام گشت از نحوست خودش نیز خسته شد و دیگر نه بدنبال همسر گشت و نه بدنبال کنیز، تصمیم گرفت به تنهایی خویش سرکند و با طالع خویش دیگر نجنگد.

این داستان ادامه داشت تا اینکه یک روز مرد برده فروش به مامور خریدن برده برای شاه خبر داد که از سرزمین چین خواجه ای به شهر پادشاه رسیده است که تعدادی کنیز همراهش هست که هر کدام از چهره دنیایی را روشن میکنند و از مهر و محبت نیز همه چیز کامل  هستند و در میان این کنیزان، کنیزی چون پری وجود دارد که در جمال حتی نور  را از ستاره سحری ربوده است و گوشی چو مروارید دست نخورده دارد که قیمتش به گزاف است و لبی چو مرجان دارد که شاید مقداری جواب خواهنده رو به تلخی دهد ولی خنده های شیرینی دارد، چون لبانش را به خنده گشاید خاک هم از شیرینی این شکر به خود تا سالها طعم شکر گیرد و من که سالها کارم خرید و فروش کنیزکان زیباروی است از آن رخ و زلف و خال چشمانم خیره بازمانده است و مطمئن هستم که شما هم اگر آن زیبایی رو ببینید طالبش خواهید شد و آنرا خواهید خرید.

شاه که پیغام تاجر برده را دیده بود دستور داد که مرد چینی را به نزد او بیاورند تا او بتواند برده های او را ببیند. وقتی پادشاه تمام کنیزکان را بازدید کرد با اینکه تمام آنها در زیبایی بی مثال بودند اما واقعا آن یکی که تاجر برده فروش تعریفش کرده بود چیز دیگری بود. شاه که حالا کنیز مورد پسندش بود از فروشنده چینی خواست تا از اخلاق این کنیز نیز برای او بگوید که اگر اخلاقش نیز نیکو باشد قیمتی بر او گذاشته بیشتر به تو دهم.

خواجه چینی که اوضاع را مناسب دید گفت : این نوشبخش نوش لبان  تمام حسنها و کمالات را داراست و هم اخلاق در او جمع شده است که هر چه من از آنها بگویم باز کم گفته ام. اما این کنیزک با اینکه جامع زیباییهاست یک عیب بزرگ نیز دارد که نمیخواهم آنرا از شما پنهان کنم و آن هم این است که کسی را که بخواهد او را از بکارت خارج کند و در انتها از او کام دل بگیرد دوست نمیدارد  و تا کنون هم اگر میبینی فروش نرفته است برای همین است که هر کس او را از من خریده دوباره صبح او را بدلیل اینکه نگذاشته کام دل را برآورده سازد و به وصال رساند پس داده است. صاحب خود را تا مرز جنون می کشاند و تا میخواهند از او وصال جویند مانع میشود و تهدید به مرگ خویش میکند و قصد هلاک خویش میکند. آنطور که شنیده ام شما نیز بدپسند هستید و کنیزکان خود را  به یک هفته نرسیده دوباره میفروشید. پس صلاح نیست حال که این کنیز هم بدپسند است و به هر کسی رکاب نمیدهد با یک بدپسند دیگر جمع گردد که این سازگاری شکل نخواهد گرفت. میتوانید جای این کنیز، کنیز دیگری را انتخاب کنی که دمساز است و با شما بیشتر سازگار خواهد شد.

اما پادشاه به هر کدام از ان کنیزکان نگاه میکرد رغبت و شوقی درون خودش احساس نمیکرد جزء همان کنیز نخست، که در دلش مهر هیچکس نمینشست و همین موضوع فکرش را مشغول کرده بود و نمیتوانست تصمیم درست بگیرد. نه دلش از دیدار آن کنیز سیر میشد و نه میتوانست از عیبش بگذرد، اما بالاخره عشق چیره شد و ان پریچهره را از صاحبش خرید.

پادشاه کنیز را به قصر خویش برد و او را بدست اهل خانه سپرد و او هم خدمت اهل درون خانه پادشاه را آغاز کرد. چون غنچه مهربان بود و بی ریا همه را دوست داشت، هر کاری که از دستش برمیامد انجام میداد و در خانه­داری نیز بسیار چیره دست بود. اندک اندک اعتماد اهل خانه را بدست آورد و همه را نسبت به خویش مهربان کرد. گرچه شاه خیلی اعتمادش میکرد اما او حدود خویش را میدانست و بسیار فروتن بود حتی زمانی که پیرزن گوژپشت برای آنکه به او هم مانند بقیه تلقین خود بزرگ بینی کند بر پیرزن خشم بگرفت و با فریاد به او گفت که او را فقط با همان نام کنیز صدا کند و اسم دیگری بر او نگذارد. شاه نیز پس از فریاد کنیز زیباروی به راز اینکه چرا بقیه کنیزان در گذشته رفتارشان تغییر میکرد آگاه شد و دستور داد پیرزن را از خانه بیرون کنند.

کنیز چنان به چشم شاه عزیز شده بود که پادشاه زمان خیلی زیادی از وقت خویش را با او سپری میکرد و هر چند که او تمام دل او را ربوده بود ولی باز هم خویشتن داری میکرد و غیر از خواسته کنیز رفتار دیگری انجام نمیداد.

تا شبی فرصت آنچنان افتاد که آتشی در دو مهربان افتاد. پادشاه در کنار آن دلبند و در تخت پوشیده شده از خز و پرند، مشغول نوشیدن باده از لبان کنیز بود و از طرفی کنیز چون قلعه بانی استوار مراقب بود که پادشاه به خط قرمزش دست نبرد و از طرفی پادشاه از این همه زیبایی و هم­آغوشی آتشش تیزتر گشته بود و خواستار همه چیز بود. پس از مدتی که شعله آتش پادشاه تیز شد با آن گل گلاب انگیز گفت: که ای دانه رطب رسیده من، دیده جان و جان دیده من، از تو یک سئوال میکنم و درخواست دارم که راستش را برای من بازگویی که از صداقت تو من نیز صادقانه رفتار کنم. ای مهربانتر از هر مهربانی به چه دلیل مهر تو نسبت به این قضیه سرد شده است. تو به این خوبی و پریچهری، چرا به بدمهری خو گرفته ای؟

کنیز زیباروی که در مقابل سئوال پادشاه درست ندید که جواب ندهد پس گفت: در نسل ناستوده ما، یک خصلتی است که همه افراد خاندان ما آنرا آزموده اند و ان هم این است که از زنان هر که دل به مرد سپرد چون به زادن رسید زاد و بمرد و هر زنی که از ما زایید جانش از دست داد. حالا دل چگونه به مرگ رضایت میدهد؟ بر سر وصال نمیتوان جان گذاشت که چون مانند زهر در عسل باشد که طعمش بسیار شیرین است اما عاقبتش بسیار تلخ، برای من این جان عزیزتر از آن است که بخواهم خود را تسلیم مرگ کنم. حالا من که جان دوست هستم نه جانانه دوست، این عیب را برای تو بازگو کردم، حالا که از اسرار من آگاه شدی و متوجه شدی که نمیتوانی هیچگاه گرمای مرا احساس کنی اختیار داری مرا بفروشی یا نگه داری... 

 

ادامه دارد...

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای سه شنبه 4 شهریور1393 زمان گدایی 14:37 | لینک ثابت |

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

آورده اند که روزی مریدی به نزد شیخی از مشایخ آن زمان رفت و گفت: یا شیخ! زن من حامله است، میترسم که دختری بیاورد. توقع اینکه دعا کنی که از برکت انفاس شما، خدای تعالی پسری کرامت کند.

شیخ گفت: برو چند خربزه ی بسیار خوب با نان و پنیر بیاور  تا اهل الله بخورند و در حق تو دعا کنند.

آن مرد گفت: به چشم! بعد رفت نان و پنیر و خربزه حاضر ساخت.

پس از صرف و تناول آن، مرد را دعا نمودند. شیخ نیز دعا و فاتحه بخواند و گفت: ای مرد! خاطر جمع دار که خدای تعالی البته تو را پسری کرامت خواهد فرمود که در ده سالگی داخل صوفیان خواهد شد.

چون مدت حمل بگذشت و زن حمل را بنهاد، دختر کریه منظری بود. آن مرد بسیار دلگیر گردید. به خدمت شیخ آمد، در حالتی که همه مریدان نزد شیخ حاضر بودند، و گفت: یا شیخ! دعای تو در حق من اثری نکرد، و حال اینکه، شما به تاکید فرمودی  که خدای تعالی پسری کرامت خواهد فرمود. الحال، دختر بدترکیب کریه منظری تولد گردیده !

شیخ گفت: البته، آن سفره که به جهت اهل الله آوردی، به اکراه بود و چنانچه اگر او را از راه رضا و صدق و اردات آورده بودی، البته پسر میشد. در هر حال، به نهایت خاطر جمع دار، اگر چه دختر است لکن زیاده از پسر به تو نفع خواهد رسید. زیرا من در خلوت و مراقبت، چنین دیدم که علامه خواهد شد.

پس از این گفتگو، به دو ماه دختر وفات یافت، آن مرد باز نزد شیخ آمد و گفت: یا شیخ! آن دختر نیز وفات یافت، و غرض اینکه، دعای شما به هیچ وجه تاثیر نکرد.

شیخ گفت که ما گفتیم این دختر بیش از پسر به تو نفع می رساند. اگر زنده می ماند، بر مشغله ی دنیا داری و آلودگی تو می افزود. پس بهتر آنکه به رحمت ایزدی پیوسته شد.

روایت شده که چون شیخ این بگفت، مریدان به یکباره برخاسته، بر دست و پای شیخ افتادند. پای شیخ را بوسه میدادند و می گفتند: ان شاءالله تعالی وجود شما سلامت باشد که از این وجه، ما را حیات تازه بخشیدی. حقا که نفس و دم پیر کامل، کم از دم عیسی نیست، چرا که گفته اند:

فیض روح القدس از باز مدد فرماید                       دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می­کرد

الحمدالله و المنه، ما کسی را دست به دامن زده ایم که از پنهان و آشکار خبر می دهد 

                                                               **************** 

این داستان حال این روزهای تعدادی از ماست، کسانی که فکر میکنند میتوانند به هر ترفندی عارف و شیخ و بزرگ باشند و مریدانی که به هر گوساله سامری سجده میکنند. تعدادی که هنوز خوب بندگی نکردن داعیه خدایی در سر میپرورانند و مریدانی که هنوز خدایی ندیدند شروع به بندگی میکنند. این روزها شاید اگر عاقل نباشیم خمره های خالی و ظاهر فریب زیادی در اطراف خود میبینیم که خود را در جایگاه هایی قرار میدهند که هیچ سنخیتی با آنها ندارد و اینچنین کمبودهای روحی و روانی خودشان را نشان میدهند و آدمهای نادان فراوانی را میبینیم که به هر امامزاده ای دخیل میبندند بدون اینکه به کردار و عمل شخص مدعی توجهی نشان دهند. اینچنین می شود که یک طبل تو خالی با صدایی جماعتی را همراه خود میکند و جامعه ای را به تاریکی سوق می دهد.

باید برعالمیان روشن باشد که برجستن و چرخیدن و سماع کردن و دروغ به جای کرامت گفتن، کی از عقل و دانش باشد؟ بلکه در کمال کودکی و حماقت و خریت است.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای یکشنبه 19 مرداد1393 زمان گدایی 10:15 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 

برناردت سوبیرو (به فرانسوی:‎Marie-Bernarde Soubiroux ‏) در ژانویه ۱۸۴۴ ـ ۱۲۲۳ ه.ش ـ در روستای لورد در جنوب فرانسه به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده ۷ نفره و فقیر خود بود.

در زمان تولد برناردت ، پدرش یک آسیابان بود و آسیابی را که  متعلق به خانواده همسرش بود ، اداره می کرد . او مرد خوش طینت و مهربانی بود و خلافکاری با روحیه اش سازگار نبود. 

برناردت

برناردت پس از مدتی که بدلیل کار در مکان دیگری که از دیارش دور بود به لورد بازگشت. او خیلی خوشحال بود چون یک مدرسه روزانه که توسط خواهران راهبه اداره می شد او را پذیرفته بود و او می توانست آموزشهای مذهبی را بدون دادن هزینه  ببیند . آنجا یک موسسه خیریه آموزش و پرورش بود که ریاستش در شهر نورز در مرکز فرانسه بود. برناردت همچنین دوره آموزشهای غیر مذهبی و عمومی را هم تحت نظر پدر پومیان   ( Pomian  ) می گذراند و برای اولین عشای ربانی آماده می شد . همچنین مقداری زبان فرانسه می آموخت زیرا تا به آن موقع فقط با زبان محلی آشنایی داشت و زبان فرانسه نمی دانست .

راهبه ها متوجه روحیه آرام و ساکت و چهره محجوبش شده بودند . او شخصیت جذابی داشت و دختر دوست داشتنی بود و طبع و  سرشت سرزنده ای داشت . و این محبوبیت ، برای او که در محیط خانه در فقر فزاینده ای زندگی می کرد و طعم شادی را نچشیده بود، موقعیت خیلی خوبی به شمار می رفت

روز  11  فوریه  1858  در سن چهارده سالگی برای اولین بار حالت شهود به او دست می‌دهد. روز خیلی سردی بود و نقطه عطفی برای یک سری اتفاقات شگفت انگیز در ماسابیل بود .وقتی که برناردت از مدرسه برگشت ، مادرش اجازه داد که به ساحل رودخانه برود و تخته چوب و شاخه های درختی که روی زمین پراکنده بود جمع آوری کند . در آنجا غاری وجود داشت که زمانیکه برناردت به آنجا رسید در شکاف دهانه  غار یک توده ابر طلایی رنگ  درخشان و مشعشع ظاهر شد  که در میان آن یک دختر بسیار زیبا و جوانی دیده می شد که درون طاقچه سنگی صخره ها جای گرفته بود .

وقتی که شبح نورانی به برناردت لبخند زد و با اشاره از او خواست نزدیک شود ، ترسش ریخت و چند قدم جلوتر رفت، و با احترام  زانو زد و تسبیحش را از جیبش بیرون آورد و در آن لحظات نفس گیر طبق عادت دیرینه اش  شروع به تسبیح گفتن کرد. بانوی اسرار آمیز هم تسبیح بزرگی با دانه های درشت سفید رنگ داشت و دعای برناردت را تکرار می کرد .

 آن خانم جوان از برناردت می خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برناردت هیچ گاه او را معرفی نکرد و تنها او را "خانم" صدا می‌کرد ولی مردم شهر گفتند که او مریم مقدس بوده است.

در سیزدهمین دیدار برناردت به مادرش می‌گوید که خانم به او گفته است : " برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته‌های مردم به اینجا بیایند." برناردت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال Dominique Peyramale می‌رود و خواهش خود را به اطلاع او می رساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته می‌گوید که این خانم باید هویت خود را آشکار کند. 

در طلیعه فجر روز  25  مارس ( روز عید مریم مقدس ) برناردت عازم غار شد . و وقتی منظره شبح بر او نمایان شد  از او سوال کرد:

" می تونم از شما خوهش کنم نام خودتون رو به من بگید ؟ "

  و وقتی برنادت سوالش را تکرار کرد بانو پاسخ داد که :

 من باکره حامله هستم و می خواهم در این جا کلیسایی ساخته شود .

 وقتی که این پاسخ بانو توسط برناردت واگویه شد شور و هیجان منطقه باز هم بیشتر شد و کل شهر در هیاهو بود که مریم مقدس در ماسابیل ظهور کرده است . درست در چهار سال پیش اعتقاد  باکره حامله توسط کلیسا منتشر شده بود .  

کشیش از برناردت می خواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه‌ای انجام دهد که قابل دیدن باشد. بوته گل سرخ زیر فرورفتگی داخل کوه که خانم کوچک در آنجا ظاهر می‌شد در بهمن ماه ـ اواسط فوریه ـ گل می‌دهد.

در آخرین دیدار آن خانم به برناردت می‌گوید که از آب چشمه‌ای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد. آنجا چشمه‌ای وجود نداشت. برناردت فکر می‌کند که شاید در زیر زمین چشمه‌ای باشد، با دستهایش خاک گل آلود را می‌کند و به آب بدمزه‌ای می‌رسد. پس از چندین بار تلاش آب تمیز تر می‌شود و از آن می نوشد و کمی هم از گیاهان اطراف می‌خورد. در حالی به میان مردم بر می‌گردد که صورتش گل آلود بود و اثری از چشمه‌ای که ادعایش را می‌کرد نبود و همین باعث دامن زدن به تهمت های مردم شد و گفتند که او دروغپرداز و فریبکار است.

پس از چند روز چشمه‌ای در همان مکان جاری شد.به زودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی 145 سال 67 شفای بدون توضیح به معنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است.

آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برناردت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا می‌دهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج می‌برد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد.

  هفدهمین دیدار در  7  آوریل بود و آخرین ظهور هم در سه ماه بعد در روز  16  جولای بود . در این موقع مقامات دولتی اطراف غار را حصار کشی کرده بودند که از تجمع دعا کنندگان و کنجکاوی  مردم جلوگیری کنند زیرا مردم می خواستند آنجا را به مکانی مقدس و یک پرستشگاه تبدیل کنند .

 برناردت تا  21  سال بعد که پایان عمر کوتاهش بود ، هرگز و هرگز دوباره بانو را ندید . او به کرات مجبور شد که دیده ها و شنیده هایش را تکرار کند و  گفته هایش هرگز در جزئیات و کلیات ، متفاوت و متناقض نبوده است .

بدن خواهر ماری برناردت در درون تابوت قرار گرفت و درب تابوت مهر و موم شد و نزدیک دیر جوزف مقدس در محوطه صومعه دفن شد . بدن برناردت مقدس در سال  1908  توسط کمیسیونی که ماموریت داشت بر روی زندگی و شخصیت برنادت تحقیق کند نبش قبر شد و در کمال حیرت دیده شد که بدن او در طی این سالها کاملا سالم باقی مانده و فاسد نشده است . در آگوست  1913  پاپ پیوس پنجم عنوان محترم  به ایشان اطلاق کرد و در جون  1925  تشریفات آیین تقدیس انجام شد .  

در 1925 ، بدن او برای بار سوم از قبر درآورده شد . نقابی مومی ( بر اساس عکسهای موجود و ظاهر صورتش) برای وی آماده شد ، زیر کلیسا نگران بود که هر چند بدن او سالم مانده ، اما چشمان و بینی تورفته و رنگ تیره شدهٔ پوستش ، تأثیر نامناسبی بر مردم داشته باشد . بدن او اکنون در کلیسای سنت برناردت در [Nevers] محل زیارت مؤمنان کاتولیک است. بدن او ، با عمر نزدیک به ۱۳۰ سال ، هنوز دست نخورده است.

 برناردت قدیسه

از آن روز تا به امروز ، برناردت در یک تابوت زیبای شیشه ای در صومعه ، آرام و معصوم غنوده است . و در بالای آن ، تندیس مادر مقدس از او محاظت می کند و راهبه ها برای او شب زنده داری می کنند  . در روم در  8  دسامبر  1933  در روز عید مریم مقدس در میان جایگاه  مشعشع و درخشان و در هیاهو و طمطراق شیپورهای نقره ای برنادت سوبیرو به جرگه مقدسین پیوست و رسما قدیسه اعلام شد . این راهبه حقیر و فروتن و افتاده حال و بی سواد و زکی و عفیف و درستکار و مطیع و فرمانبردار ، توسط جمع کثیری از کاتولیک های ایمان دار از سراسر دنیا تکریم می شود . دهها هزار تن از آنها سالانه به زیارتگاه پر شکوه او در لورد فرانسه سفر می کنند .

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای چهارشنبه 11 تیر1393 زمان گدایی 16:3 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

وقتی اسکندر، جهانگشای مشهور به چین رسید، پادشاه چین از او استقبال کرد و ضیافت و مهمانی برای او ترتیب داد و دستور داد چند کاسه پر از گوهرها و جواهرات قیمتی در پیش اسکندر نهادند و به اسکندر تعارف کرد که از ظرفها تناول کند و بخورد.

اسکندر نظر به ظرفها انداخت و خوردنی ندید، چرا که آنچه در ظرفها و جامها نهاده بودند لعل و گوهر و جواهر بود.

اسکندر گفت: چه بخورم؟ در این کاسه ها جزء لعل و یاقوت و سنگهای گرانبها نیست و اینها را که نمی شود خورد.

شاه چین به اسکندر گفت: تو در کشور خود لعل و یاقوت و جواهر نمی خوری؟

اسکندر گفت: چه کسی می تواند سنگ و گوهر بخورد؟ آنچه می توان خورد گرده ای نان است نه سنگهای قیمتی.

شاه چین گفت: در کشور تو قرص و گرده ای نان نصیب تو نمی شد که در جهان راه افتاده ای و کشورگشایی و کشور ستانی میکنی؟

می نشد در روم این دو گرده راست                کز چنین جاییت بر بایست خاست؟

جمله عالم به زیر پای کرد                           عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد

در حالی که در کشور خودت می توانی با دو نان سیر شوی اینهمه راهها و کوه و بیابان پیمودن و سختی کشیدنها برای چیست؟

چون ازو بشنید اسکندر دلیل                  کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل

در سفر گفت این فتوحم بس بود              تا قیامت قوت روحم بس بود

ترک گفتم من سفر یکبارگی                  عزلتی جویم ازین آوارگی  

  هیچکس را در جهان بحر و بر             از قناعت نیست ملکی بیشتر

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای جمعه 30 خرداد1393 زمان گدایی 11:49 | لینک ثابت |

 

یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

در همان لحظه آتشی از دریا برجست و در کشتی افتاد و به یکدم اهل کشتی را همه در شعله نگونسار کرد و همه در حال خاکستر گشتند، ولیکن اموال همه بازرگانان در دریا باقی ماند.

بادی برخاست و کشتی را به سوی شهری روانه ساخت. زن جامه مردی پوشید و خاکسترها و استخوانهای سوخته بازرگانان را در آب دریا ریخت و خود را زیر کلاه، چون مردی بیاراست تا از دست مزاحمان راحت بشود.

چون کشتی به ساحل شهری رسید، خلق در آنجا جمع آمدند و غلامی چون ماه را بر کشتی تنها دیدند، با مال و دارایی بی شمار. هر چه می پرسیدند چیزی نمی گفت. تا سرانجام زبان باز کرد و گفت تا پادشاه خود نیاید شرح حال خود با کسی باز نمی گویم.

شاه از شنیدن این خبر در شگفت شد. باور نمی کرد که غلامی تنها بتواند کشتی براند و آن همه طلا و مال و پارچه را به آن شهر برساند. شاه خود بر نشست و با نزدیکان به دیدن کشتی آمد و قصه غلام بازپرسید.

غلام گفت: سخنی دارم که در خلوت می توانم بگویم، اگر باور کنی امید آن دارم که من از غصه باز رهم.

شاه خلوتی ساخت و مرحومه همه سرگذشت خویش را بازگفت و مردی را که  زغال شده بود و در کشتی مانده بود نشان داد.

زن به شاه گفت: من نیازی به این مال ندارم و از آن من نیست، همه را تو برگیر و مرا در مسجدی و عبادتگاهی تنها بگذار تا باقی عمر به راز و نیاز با خدای خود پردازم.

پس معبدی ساختند و زن پارسا را در آن معبد تنها گذاشتند.

روزگاری گذشت و شاه را هنگام مرگ فرا رسید و آن ماهروی عابد و زاهد را به جانشینی برگزید. سران کشوری و لشکری از وی خواستند تا همچون مردان پادشاهی را بپذرید و یا خود پادشاهی بر ایشان بگمارد.

مرحومه از مقبولان و نیک بختان یکی را به پادشاهی برگزید و خود به عبادت مشغول شد و پادشاهی را به جویی نخرید و مردانه در برابر جاه طلی ایستاد و طبیبی شد مسیحا دم که بیماران ره به یک نفس چاره می کرد.

آوازه او در جهان پیچید و گفتند طبیبی چون او به دنیا نیامده است.

از سوی دیگر وقتی شوهرش از حج بازآمد، زن را ندید و خانه را ویرانه ای یافت. برادرش نابینا شده و در آن ویرانه فلج مانده و گوشه نشین شده بود و عذاب دوزخ دامنش را گرفته بود. از حال زن پرسید.

برادرش گفت: بدکاری کرده بود و گروهی دیده، گواهی دادند و قاضی دستور داد تا سنگسارش کردند.

حاجی به برادرش گفت: شنیده ام در فلان شهر زنی زندگی می کند که دعای او در پیشگاه حضرت حق اجابت می شود، اگر می خواهی تو را پیش آن زن زاهد مسیحا دم ببرم؟

گفت بشتاب که دست و پای و چشم من از کار افتاده است و درمانده شده ام.

دو برادر راه دیار زن در پیش گرفته و می رفتند تا به آن اعرابی رسیدند. مرد اعرابی آن دو غریب را مهمان کرد و شبانگاه چون از قصه ایشان آگاه شد گفت: من نیز غلامی سیاه دارم که در حق زنی ظلم کرده و نابینا و فلج شده است، او را نیز با خود ببرید.

سرانجام به آن دهکده رسیدند و جوانی را دیدند که او نیز دیده و دست و پایش از کار افتاده بود، جایی را نمی دید و دست و پایش نمی جنبید. مادر آن جوان هم به کاروان نابینایان پیوست و فرزند را بر خری بنشاند و رفتند تا به آن معبد رسیدند.

هنگام سپیده دم زن زاهد از خلوت بیرون آمد و از دور شوهر خود را دید. زمین را بوسید و به درگاه حضرت حق سجده برد. هم آنگاه بازنگریست و آن سه ناجوانمرد گناهکار را با شوهر دید و با خود گفت: خدا را شکر که شوهرم، گواهان را با خود به همراه آورده است.

آنگاه از پس پرده و روبند به شوهرش گفت: چه می خواهی بگو؟

شوهر گفت: کوری مبتلا و بدبختی گرفتار بلا به درگاه آورده ام. او را درمان کن.

زن گفت: او گناهی کرده است، باید به گناه خود اعتراف کند تا بهبود یابد.

 برادر به گناه خود اعتراف کرد و زن از خداوند بزرگ برای او شفا خواست. در حال آن مرد از جای برخاست و چشم باز کرد.

غلام نیز پیش اعرابی و دیگران گناه خود را باز گفت و در حال شفا یافت. پیرزن نیز فرزند خود را پیش برد و جوان هر آنچه را که دیده بود باز گفت و با دعای آن زن سلامت خویش بازیافت.

زن فرمود تا همه بیرون رفتند و شوهرش تنها ماند. هم آنگاه روبند از روی برداشت. مرد نعره ای زد و افتاد. چون به هوش آمد زن پرسید که ای مرد، تو را چه شده است؟

گفت: زنی داشتم که این لحظه پنداشتم تو خود او هستی.

زن گفت: تو را بشارت باد که آن زن من هستم و زهد و پارسایی پیشه کرده ام و خداوند از فضل خود مرا در این گوشه امن نگه داشته است.

مرد از این همه بزرگی خداوند به سجده افتاد و از او خواست به او بگوید چطور شکر او را بگوید.

گدای در راه خداامیر یزدان روز زیبای جمعه 5 اردیبهشت1393 زمان گدایی 12:40 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


Google
در اين وبلاگ در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل